تبليغاتX
.

یکی از قوانین مورفی میگه که هر وقت به ناخنت رو خوب لاک بزنی یهو تمام بدنت شروع میکنه به یه خارش شدید تا گند بزنه به لاکت.

پ.ن: بدبختی که باز آید   گوز وقت نماز آید

!! نوشته شده توسط نبات | 0:36 | جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 •

زندگی من دو دوره داره:

دوره ای که رژیم دارم و دوره ای که عذاب وجدان

!! نوشته شده توسط نبات | 22:7 | چهارشنبه ششم مهر 1390 •

 

منم همین طور

 

!! نوشته شده توسط نبات | 11:59 | دوشنبه بیست و هفتم دی 1389 •

دیوانه ی مجنون به کسی مثل من میگن که فردا صبح امتحان میان ترم انتقال داده داره (اونم با شیداییان)،بعد میشینه جلوی تلویزیون آموزش رقص منو تو ۱ نگاه میکنه و در حال تخمه خوردن تصمیم میگیره بره ورزش لاغر شه.

تازه شم  صفحه ی ۲ جزوشه

!! نوشته شده توسط نبات | 19:2 | سه شنبه نهم آذر 1389 •

یه دوست پسرم نداریم روزای تعطیل بریم بیرون باهاش مثل بز حوصله مون سر نره

 

پ.ن:گرچه اون موقع که داشتیم هم نمیومد

بعدا نوشت: هی هر هفته هم تعطیل میکنن حالا-قضیه شانسو دریا و آفتابس

!! نوشته شده توسط نبات | 20:2 | پنجشنبه چهارم آذر 1389 •

نوزاد

 

به قول ماری اگه یه مدت به همین منوال تو خونه بمونیم پوستمون مثل پوست دوران نوزادیمون سفید میشه

!! نوشته شده توسط نبات | 21:49 | شنبه بیستم شهریور 1389 •

شربت-نیمه شعبان

 داشتم تو پیاده رو واسه خودم راه میرفتم و چراغونی کوچه ها رو نگاه میکردم ،بهم شربت تعارف کردن منم دیدم خیلی قرمزه برداشم (حالا نمیگم که رفته بودم بیرون که از این خوراکی هایی که شب عید میدن بخورم  ) بعدش همین جوری که داشتم راه میرفتم و شربته تو دستم بود یه پسره  گفت جووون (از همون جون هایی که به خانومای یه کم تپل میگن) بعد من برگشم شربتی که تو دستم بودو پاچیدم تو صورت پسره :ی و به سرعت متواری شدم

پ.ن : خیلی حال داد -کاش شیر کاکائو داغ بود :ی

!! نوشته شده توسط نبات | 23:39 | دوشنبه چهارم مرداد 1389 •

تا حالا شده اون قدر خوابت بیاد که پوینتر موستو گم کنی؟
!! نوشته شده توسط نبات | 21:59 | دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389 •

من همیشه این موقع از سال جز با گرما و عرق و عصبانیت از این که چرا بعضی آدما سال کبیسه ای یه بار نمیرن یه دوش بگیرن با یه چیز دیگه هم مشکل داشتم

این که وقتی کسی ازم میپرسه کلاس ،سال یا ترم چندمی باید چی بگم مثلا ۶ یا ۷

یا مثلا  میرم کلاس دوم :ی

!! نوشته شده توسط نبات | 23:3 | یکشنبه سیزدهم تیر 1389 •

۲۴ساعته درس میخوندم

اگه شبانه روز ۴۸ ساعت بود

!! نوشته شده توسط نبات | 0:45 | سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389 •

انگار اومد

              بهار

.

اینا شکوفه های درخت آلو هستن ،دیروز از حیاط خونه خواهرم گرفتم

!! نوشته شده توسط نبات | 22:31 | دوشنبه هفدهم اسفند 1388 •

 

یادتونه قدیما تو دسته گلا از این چیزای سفید کوچولو میذاشتن ...

  

!! نوشته شده توسط نبات | 15:44 | پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388

مدار های الکترونیکی........................................۸

ترم پیش به این نتیجه رسیده بودم که من مبتلا به سندرم داون  (Down Syndrome) یا همون منگولیسم هستم.

ولی الان فکر میکنم بیماریم از اینم پیشرفته تره که بعد از دو هفته مدار خوندن آخرش گند میزنم

آخه من چمه چه بیماری دارم پیش چه دکتری برم؟ یکی کمکم کنه

پ۰ن:پنبه به روم بمالن

 

!! نوشته شده توسط نبات | 22:4 | شنبه دهم بهمن 1388 •

طاها رستم زاده

 

جناب آقای طاها رستم زاده ،استاد محترم درس آز فیزیک

این پست رو فقط به این خاطر با عنوان اسمت میذارم که اگه یه روز اومدی وتو گوگل اسمتو سرچ کردی ببینی.

پنبه به روت بمالن جوانک احمق (خوب اسمی روت گذاشتم)

پ.ن:پست مرتبط

پ.ن۲:پنبه به روی مالیدن در این پست وبلاگ مار توضیح داده شده.

!! نوشته شده توسط نبات | 15:55 | پنجشنبه هشتم بهمن 1388 •

بعد از امتحان

وقتی اون چهار شنبه ی موعود برسه و من امتحانام تموم شه چه کارهایی میکنم:

اول این که به محض رسیدن به تهران میرم آرایشگاه و ابرو هامو بر میدارم (شبیه دختر ترشیده ها شدم)

میرم کتابخونه و کتاب های مزخرف درسی رو پس میدم و یه کتاب از جورج اورول میگیرم :ی

میرم کلاس ورزش - رژیم میگیرم -لاغر میشم

میرم کلاس رانندگی

دی وی دی های یانی رو ۲۰ بار نگاه میکنم و گوش میدم

خونه تکونی میکنم -دماغ وبلاگمو دوباره عمل میکنم

کتاب امیلم که نصفه مونده رو تموم میکنم -اون یکی کتاب  روسو رو پیدا میکنم میخونم

و در اخر از ترم دیگه درس میخونم  

پ.ن ۱: این حرف ها از تب شب امتحان ناشی میشود

پ.ن۲:ماری و هر کی دوست داره رو دعوت میکنم" بعد از امتحان "بنویسه

 

!! نوشته شده توسط نبات | 22:4 | چهارشنبه سی ام دی 1388 •

 

درسته خودم پست نمیذارم  ولی  هر از گاهی "این گوشه" رو  بخونید.

!! نوشته شده توسط نبات | 21:45 | سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388 •

فقط برای خودم

تولدم مبارک

!! نوشته شده توسط نبات | 0:0 | دوشنبه یکم تیر 1388 •

من در  گذشته ام

من درگذشته ام

!! نوشته شده توسط نبات | 1:6 | چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 •

به دعوت رنگارنگ عزیز نوستالژی مینگاریم.البته تعریفش اونی که ما مینویسیم نیست ولی اون چیزی نوشتند  مینویسیم.

از اون جایی که من ماهی هستم تلاش میکنم یادم بیاد که چی باید بنویسم

نوستالژی من میتونه به دنیا اومدن تو طولانی ترین روز سال باشه

میتونه مدت طولانی تو بیمارستان بستری شدن باشه خیلی طولانی اونم تو سن ۴ سالگی

میتونه این باشه که نازک نارنجی بابا هستم دختر کوچولویی که باباش بهش میگه نبات یا بلبل من ،خواهرش شکوفه نگار صداش میکنه و دائما با برادرش دعوا میکنه ولی برای هم جون هم میدن.

نوستالژی من میتونه گذاشتن پونز تو کفش دامادی باشه که اومده خواستگاری خواهرش

میتونه نشستن توی فر گاز باشه و برداشتن یادگاری از اون کارا

میتونه روز اول مدرسه رو تنهایی رفتن باشه و خندیدن به بچه هایی که گریه میکنن

میتونه خوابین زیر آسمون پر ستاره کویر باشه میتونه عاشق باد بهاری بودن باشه

میتونه تنفرت از ریاضی باشه و خوندنش .میتونه واسه کنکور درس نخوندن باشه .میشه عشقت به کامپیوتر باشه به خوندن کتاب هایی که دوست داری ۲۰ ساعت در شبانه روز

میتونه داشتن دوستایی مثل ماری و فات که با هم گریه میکنیم و میخندیم به کلاه قرمزی (مشتاق)به کاپشن سبزه (به واژه گر در نوستالژی ماری توجه شود).به کلاغ ها(یزدا..) به جوجه کلاغ ها و ماده کلاغ ها (مثلا پر ...)

میتونه دوست داشتن مژه های بلند یه نفر باشه

و حتی مادری کردن برای پژمان (لاکپشت-جزوه به دستان)

 

 

 

!! نوشته شده توسط نبات | 14:48 | چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 •

...

!! نوشته شده توسط نبات | 15:49 | شنبه شانزدهم آذر 1387 •

قصه ی تقدیر

کاش بر لوح دلم لبخند تو زیبا نبود

کاش لبخند تو در چشمان من پیدا نبود

کاش هنگام گذر از جاده های عاشقی

رد پای عشق من هرگز در این دنیا نبود

کاش در باران پاییزی که باریدن گرفت

قصه ی چشمان خیس از اشک،مال ما نبود

عشق هم آرام و خاموش از کنار ما گذشت

در سکوتش حرفی از دیروز و از فردا نبود

بانگی ازعمق وجودم باز میگوید به من

کاش تقدیر من و تو رنگ این شب ها نبود

شایدم از راز های سر به مهر عاشقی

قصه ای گفتیم اما قصه ی دل ها نبود

با کلامی که صدای بی صدا دارد هنوز

زیر لب گویم که این سهم من از دنیا نبود

 

از فاطمه برای فاطمه برای تک تک لحظه های تنها ماندنش

شعری از یک شاعر جوان،دوست بسیار عزیزم فاطمه

 

!! نوشته شده توسط نبات | 16:53 | جمعه سوم آبان 1387 •

ديگر نپرس

چطوري بانو، چه مي‌كني

تو كه مي‌داني پيشه هميشه دل مني

و گوشه پنهان تنهايي‌ام

هر شب بر سينه تو

به خواب آرزو مي‌رود

ديگر نپرس چرا صدايت گرفته است

قناري‌هاي قفسي

در گريه حنجره‌هاشان

هميشه خواب آواز مي‌بينند

ديگر نپرس، كجايي دختر

گم‌شده‌اي انگار در هاي‌هاي دل بي‌قرار خويش

مي‌داني كه من مقيم هميشه حوالي كوچه بي‌پايان رويايي هستم

كه مثل زلال خواهشي بي‌پژواك يك ديوار حتي به سوي آرزوي تو بال مي‌كشد

!! نوشته شده توسط نبات | 15:24 | جمعه بیست و ششم مهر 1387

 

به دستان پدرم میبالم

!! نوشته شده توسط نبات | 14:8 | چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 •

 

چشمانم چه زلال میشوند وقتی اشک هایم از هم سبقت میگیرند

!! نوشته شده توسط نبات | 20:33 | دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 •

ببینید لطفا

http://www.cartoon3000.com/cartoon.aspx?view=28

!! نوشته شده توسط نبات | 0:0 | دوشنبه پنجم فروردین 1387

سال نو مبارک

!! نوشته شده توسط نبات | 12:0 | چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 •

من عاشق خونه ،مامان بابام و غذا های خونه ام

خوابگاه رو دوست ندارم

!! نوشته شده توسط نبات | 15:12 | سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 •

 

چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند

 

و تماشای تو زيباست اگر بگذارند

 

دل آواره من اين همه آواره مگرد

 

خانه دوست همينجاست اگر بگذارند

 

من از اظهار نظرهای دلم فهميدم

            

عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند.

 

غضب آلوده نگاهم مکنيد ای مردم

                

دل من مال شماهاست اگر بگذارند

 

!! نوشته شده توسط نبات | 23:10 | یکشنبه پنجم اسفند 1386

 

وقتی هوای سرد و مه آلود صبح ها را میبینم به خودم میگویم

نفس خدا از جای گرم بلند میشود

 

!! نوشته شده توسط نبات | 19:30 | شنبه هفدهم آذر 1386 •

 

!! نوشته شده توسط نبات | 1:57 | سه شنبه یکم آبان 1386 •